بدون عنوان
سلام گلکم. فدات شم.
بالاخره خواستگاری عمه میترا به خوبی و خوشی تموم شد و دوران زیبای نامزدیشون شروع شد. دیروز هم اقای داماد به عمه زنگ زد و قرار گذاشتن برن بیرون. یاد روزهای نامزدی خودم افتادم. یادش بخیر. اون موقع ها خیلی بیشتر بیرون میرفتیم. همه غذا خوری ها و رستوران های شهر رو امتحان کرده بودیم. از همه بیشتر عاشق مکس بودم با اون کشک و بادمجوناش که تو اون فضای سنتی برگزار میکردیم.
خلاصه فعلا که قرار عروسی رو واسه اسفند گذاشتن. اما من دلم میخواست واسه عید غدیر بود. چند تا عکس خوشکل هم از دسته گل خواستگاری گرفتم که بعدا عکسشو میزارم.
بابایی هم که همچنان درگیر امتحان و پروژشه. چند شبه خوابشو میبینم. وقتی صدای مردونشو از پشت گوشی میشنوم دلم میریزه پایین. دلم واسه بغل گرمش و حرارت بدنشو و بوسه هاش تنگ شده. الهیی فداش بشم.
امروزم قراره برم مصاحبه. خسته شدم از بس 2 هفتس دارم میرم مصاحبه. برام دعا کن نی نی نازم. دعا کن کارا خوب پیش بره. من خیلی نگرانم. فدات شم.


بدون عنوان
